پنج شنبه ساوه بودم . این عکسی که می بینید همون روز یعنی مورخ 85/5/19 ساعت 6:57 بعد از ظهر در یکی از کارگاههای شرکت نزدیک ساوه گرفتم. مثله همیشه گرم و طاقت فرسا…. تمام پنج شنبه اونجا بودم تو اون گرما تنها چیزی که عذابم میداد تشنگی بود و من بودم یک کلمن آب و هفت هشت نفر کارگر و یک لیوان ….!
هر از چند گاهی می رفتم زیر کلمن چهار زانو میزدم و دستم رو می گرفتم زیر شیر کلمن. آخرین بار دیگه دیدم جواب نمی ده در کلمن رو برداشتم و سر کشیدم . خداییش صد رحمت به آب قم . این ساوه فقط به درد این می خوره که تو کویرش خیارشور بکاری ! ( بازم جای شکرش باقیه من کشاورز نشدم و گرنه …)
خداییش جز خاک و گرما هیچ چیزه دیگه ایی نبود. یعنی من که ندیدم. این سرما خورده گی کوفتی و حساسیت فصلی هم که اون روز امونم رو بریده بود و توی اون اوضاع آبریزش بینی هم اومده بود سراغم. شده بودم یک بچه دماغو تمام عیار ، مردم از بس که این دماغ رو کشیدم بالا. لامصب آب گیر نمی یومد که بخواهی دست و صورتت رو بشوری. باید بیست دقیقه میرفتی تا برسی به یک تانکر آب که اون هم لطفی نداشت چون تا بر می گشتی همین آش و کاسه بود.از نظر من اونجا با گوانتانامو برابره (نه این رو فقط محض شوخی می گم) ، چون جز یک کویر بی آب علف و گرمای طاقت فرسا هیچ چیز دیگه ایی نداره. خداییش حسرت به دلم مونده یکبار هم که شده این جاده خراب شده ساوه رو بیدار باشم و تا به مقصد برسم. این جاده برای من عینه قرص دیازپام 25 می مونه . نمی دونم چرا اینطوریه به محض اینکه میرسم به این جاده بی اختیار خوابم میبره. خدا را صد هزار مرتبه شکر امسال ساوه رفتنم کمتر شده و ماهی یکی دو روز بیشتر نیست .
اما با همه این حرفا این زیباترین غروب خورشیدی بود که تا حالا دیده بودم .
پایان شب سیه غروبی ست بس زیبا ! ( آبروی هر چی ضرب المثل رو بردم )
مخلص همگی…. و زندگی همچنان ادامه دارد.

آگوست 13, 2006 در t 11:51 ق.ظ |
هی…نگو ساوه که خیلی از خاطرات خوشم مال همون جادست که تو خوابت می بره ولی من همیشه بیدار بودم آخه پشت فرمون اگه می خوابیدم الآن اینجا نبودم:)
یه روزم می شه می گی چه دورانی بود ….
هوممممممم…
همون خیالی نیست رو عشق استتتتتتتتتتتتتت
بای…
جولای 13, 2008 در t 4:43 ب.ظ |
آخه بنده خدا اگه بری جاهای باصفای ساوه یه موقع فکر میکنی توی لندنی.
راستی دیگه هیچ وقت ساوه رو با گوانتاناما یکی نکن .ممنون