Archive for آگوست, 2008
ماه رمضان
آگوست 31, 2008من هنوز
آگوست 29, 2008الان چند روزی هست که آلبوم جدید 0111 را بنامه من هنوز دانلود کردم . از وقتی بر میگردم خونه فقط اینو گوش می کنم .
دو تا از آهنگاش رو واقعاً دوست دارم، بگو مگو ، خاکستری توصیه می کنم حتما گوش کنید البته اگر این سبک آهنگ رو دوست دارید.
خاکستری
دیدی سکوت گریه هات مرهم زخمای منه
زمزمه های بی صدات دلیل زنده بودنه
دیدی که غربت نگات برای من مقدسه
فاصله ی اشکای تو تا بغض من یکنفسه
سلام
آگوست 18, 2008بی مهابا سلام
نمی دانم چرا این سلام را دوست دارم
شاید برای رفع تکلیف است یا شاید تاکید
شاید این سلام نشانه ایی است برای شروع
یا شاید رهنمایی است برای خضوع
هی هات باشد برای طلوع
اما می دانم هر سلامی بحر کسی است
هر کلامی بحر دلی است ، دل کسی کجاست.
شنبه شب بود ، شب نیمه شعبان، تو خیابونه ولیعصر ، سر از یه مجلسی درآوردیم بنام نقطه سر خط.
آخر سر اینو رو دیوار دیدم خیلی خوشم اومد نمی دنم چرا….

خدایا با من حرف بزن
آگوست 14, 2008مردی زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن و چلچله کوچکی آواز خواند، اما مرد ﻧﺸﻧﻴد.
آنگاه مرد صدا زد: خدایا با من حرف بزن و رعد و برقی در آسمان درﺧﺷﻴد، اما مرد آن را گوش نکرد.
مرد به اطرافش نگاهی کرد و گفت: خداوندا، بگذار تو را ﺑﺑﻴﻧﻢ و ستاره ها درخشانتر از ﻫﻣﻴﺸﻪ مشغول نورافشانی شدند، اما مرد توجهی نکرد.
مرد فریاد ﻜﺸﻴد: خدایا معجزه ای نشانم بده.
و کودکی متولد شد.
اما مرد نفهمید.
او گریست و با التماس گفت: خدایا مرا لمس کن و اجازه بده که بدانم تو اینجایی.
خداوند در کمال مهربانی و آرامش مرد را لمس کرد،
اما مرد پروانه ای را که روی شانه اش نشسته بود احساس نکرد…
این نوشته رو تو سایت شیفته خوندم به دلم نشست. آره خدا از اونی که فکرش رو می کنی به ما نزدیکتره فقط مشکل اینحاست که ما احساسمون رو از دست دادیم…


