آخر خط

by

وقتی دل غریب و تنهاست ، بی کس و در به دره ،
دور تو پر میزنه از همه جا بی خبره ، اشکم از آب زلال چشمه ها تازه تره ،
نازنینم ، نازنینم این چه وقته سفره.

بالاخره کاسه صبر ما هم لبریز شد
دیگه طاقتم سر اومد. دیگه نمی تونم تحمل کنم. چقدر حرف بشنوم و هیچی نگم. چقدر بشم سنگ زیر و چیزی به روی خودم نیارم. آخه چقدر صبر کنم و دندون بزارم رو این جیگر صاحب مرده ! و چقدر بریزم تو این دل . به خدا تو این مدت با جون و دل کار کردم. آخرش که چی فقط یک مشت متلک و حرف تکراری تحویلم دادند. تو این سه سال گذشته هر کاری که ازم بر می اومد انجام دادم. شرکت از این بی انضباط تر ندیدم و نخواهم دید. چیزی جز حق کشی و تحقیر مردم توش ندیدم. فکر می کنند چندر غاز حقوق به یارو میدن دیگه یارو رو خریدند و اون شده بردشون. یک مشت آدم از خود راضی.
من بدبخت اصلاً موی سفید نداشتم ، خیر سرم مثلاً جوونم اما حال و روزم از یک پیر مرده 80 ساله بدتره. واقعاً خودم شرمم میاد وقتی موهام جو گندمی خودم رو تو آینه
می بینم. دیگه بیشتر به خاکستری میزنه تا مشکی. به خدا قلبم درد گرفته. این هم به دردای روزگارمون اضافه شده.
به خدا از بس که حرص میدن آدم رو. ما که آخرش نفهمیدیم اونجا چه کاره ایم ؟

از اون بزرگ تا کوچیکش یک مشت آدم نو کیسه ، ندید بدید و از خود راضی . وقتی کار از کار میگذره تازه یادشون میافته که دارند بابت فلان قرارداد جریمه میشند. تمامش از بی انضباطی و بی برنامگی این شرکته. همیشه دقیقه نود که تحت فشارند یادشون میافته که باید خودشون رو جمع و جور کنند. اون موقع که وقت دارند ، برای امضا کردن یک فرم خرید کلی دست دست می کنند که در نهایت باز هم همون برنامه همیشگی تاخیر در تحویل قرارداد . بعضی مواقع از سوراخ سوزن رد میشند یک وقت هم از در دروازه رد نمیشند. فقط به فکر حاشیه اند تا اصل ماجرا. این حرفای امروزش دیگه باعث شد لیوان صبر ما لبریز کنه. فقط غر زدن رو بلدن. انگار کسی دیگه ایی اونجا نیست . من بد بخت قربانی میشم. میگه قرارداد چند ….. تومانی به خاطر کار تو لنگه . نمی تونیم کارمون رو تحویل بدیم. تو همش وقت کشی می کنی. بابا آخه من بد بخت چه گناهی کردم باید اون جنس لا مصب تولید بشه و یا اینکه مدارکش رو درست گرفته باشید که من هم بتونم مدارک نهایی رو جمع کنم.
دیگه تصمیمم رو گرفتم. میخواهم از این شرکت کوفتی بیام بیرون.دیگه بسه. ما نخواستیم عطاشون رو به لقاشون بخشیدیم. دیگه به قول معروف که میگه : دیگه به اینجام رسیده . وقتشه که تمومش کنم. این همه آدم بیکار تو این جامعه است. نهایتش اینه که من (یک نفر دیگه) هم بهشون اضافه میشم. خلاصه یک خاکی تو سرم میگیرم.
بعضی مواقع حسرت اینو می خورم که چرا نشد من بد بخت برم دانشگاه. شاید الان اوضاع فرق میکرد. یکی در جوابم بر میگرده میگه بهتر که نرفتی. دیگه کار از کار گذشته.
دیگه از سیاهی رنگی بالاتر نداریم. هر کی اومد چند صباحی موند و رفت و حالا نوبت ماست. وقتشه که ما هم بریم.
دیگه تحمل ندارم. خدایا خودت راه درست رو نشونم بده . خدایا ……….. آخه این هم شد کار و زندگی که ما داریم.

برچسب‌ها: , ,

7 پاسخ to “آخر خط”

  1. مهدي Says:

    من كه ميگم قبل از اين بياي بيرون
    ببين كار پيدا ميكني بعد برو ! آخه براي منم پيش اومد زدم بيرون ! ولي الان . . .
    بيشتر قكر كن
    بعضي وقت ها تحمل كردن خيلي بهتر از بيكار بودن !!!!!

  2. reza Says:

    هومممممممممممممممممممممممممم
    اول سلام…
    دوم بابا بی خیال
    اول کافی نتت رو راه بنداز بعد بزن بیرون…
    سوم یه کم بیشتر فکر کن
    چهارم بازم بیشتر فکر کن
    پنجم بازم بیشتر فکر کن

    همینا………

  3. mohammad afghari Says:

    agha marami in file wp-config.php ro vase rah andazie localhost wordpress baraie man befrestid . hameie marahel ro anjam dadam faghat in irad ro mide :

    Are you sure you have the correct username and password?
    Are you sure that you have typed the correct hostname?
    Are you sure that the database server is running?

  4. xooxoo Says:

    سلام
    ای آقا . تو ایران وضع همه همینجوره. تو تنها اینجوری نیستی. باور کن که اکثر شرکتها از همین مشکلات رنج می برن و برای همین هم هست که پیشرفتی تو کارا دیده نمیشه. ( ما هیمشه بمون یاد دادن که ملت دقیقه نود باشیم. چه فوتبال و چه کار و چه زندگی و …

    بیشتر فکر کن. مرد ها یه عضو تو بدنشون دارن که به درد همین مواقع می خوره عزیز.
    اگر بخوای حرص بخوری توی هرکار که بری از دست همه باید حرص بخوری. پس چی داداش بهتره که از سمت چپ استفاده کنی که بعضی وقتا خیلی به کار ما مردا میاد.

    بیشتر فکر کن.

    موفق باشی

  5. یک ایرانی Says:

    سلام . از لطف تمامی دوستان سپاسگزارم.
    اوضاع یک خورده بهتر شد چون یک فرصت دست داد و حرف دلم رو به مدیر عامل زدم. گفتم : اگر یک هو دیدی رفتم و پشت سرم رو نگاه نکردم علتش همینایی که دارم می گم و از من انتظار معجزه نداشته باش و اینطوری خیالم راحت شد یک خورده اعصابم راحت شد. به خدا آنقدر زیر فشار فکری و ذهنی و کاری بودم که چیزی تا سکته باقی نمونده بود….
    از راهنمایی های برادرانه شما صمیمانه سپاسگزارم.
    یا علی . به امید روزی که همه زندگی راضی باشند.

  6. کامیار Says:

    جواد جون بهتره یکم بیشتر فک کنی،برای موندن باید رنگ سیاه رو به تن مالید و همرنگ جماعت شد، میدونم از چی مینالی ولی بدون تنها نیستی.

  7. reza Says:

    خدا رو شکر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: